|
گاهي در امتحان زندگي پاسخ برخي سوالات را ديرتر از زمان مقرر شده مي يابیم انگاه معلم مرگ برگه را از ما مي گيرد!
مي زند پنجره را رازي نهان مي هراسد سخت با نگاهي نگران و صدايي لرزان همچنان مي كوبد دگران بگشايند و ندايي از دور دگران بردند ان راز نهان در دلش غوغاهاست در نگاهش فرداست همچنان مي كوبد پاي انديشه او ايستاده ست چو كوه اسمان مي غرد و زمين مدهوش است با تني خسته و زرد مي چكاند عرق دلتنگي همچنان مي كوبد بايد رفت! روح خاكستري اش ايستاده در پس ان ناكهان پنجره را چون دفتر تقدير گشود راز نهان مرگ قامتش را بربود
*نوشتهاي خودم*
*گاهي ديدن جاي خالي ادمها بسيار سخت است؛خواه صندلي اتوبوس باشد يا كنار كرسي خانه مادر بزرگ* كوچه ها رنگ سياه و صدا مي پيچد با ترانه با باد اسمان ابري رنگ قطره اي مي ريزد و تگرگي از غم مي چكد بر سر من باز بارن گم شد قطراتي در پي مي كند نابودم و تگرگي از غم از نگاهم ترسيد در كلامم درديست كه فقط باران در ميان واژه ان را مي شويد. *نوشتهاي خودم*
گل غم مي شكفد در فراسوي بهار در درون روزگار غنچه ها مي بالند و كبوتر خسته بر لب بام زمان با غمي بنشسته در غمش چرخي نيست در رخش رنگي نيست اينك اما در دل مي كند زمزمه اي ان نسيمي كه رسد از پس راه مهربانم خوش باد. *نوشتهاي خودم*
امشب مهتاب خاطره هايم زيبايي خارق العاده اي به اسمان تاريك دلم داده است و مرا وادار به تكاندن و غبار روبي ظرف زمان كرده ، در اين ميان سيلي از اشك به من فرصتي براي نگاشتن نمي دهد و به ياد گل بوته هاي خوش عطر كودكي مي افتم كه با گذشت عمر پرپر شده و به دست باد فراموشي سپرده شده اند... *نوشتهاي خودم*
کنار پنجره شکسته دلم ایستاده ام و به بارش برف دلتنگی که از اسمان غمناک غم هایم فرو می ریزد می نگرم دهکده دلم سردتر از همیشه است و ابر های طغیانگر درد بیش از پیش جولان می دهند هر چند که چراغی از امید در ان حوالی سوسو می زند... برف می بارد از ان سقف نهان جاده ای سرشار و تهی مسافر سبز زمان گم کرده راه با عبوری سرد می تازد باد دیده اش سرخ ز اشک وصدایش چون درد کوله اش سخت و سبک با تنی خسته و اندوهی درشت ناگهان می بازد رنگ رخسار به ان و ندایی از دور می کند چهره عیان که از این بیشه سرد می توان پرواز کرد. *نوشتهای خودم*
اسمان مهتابی و زمین رویایی سخنم سرد و درشت نفسم بی طاقت شده از جنس خزان و پسابی ز زمان و سپس خاموشی دگران مدهوشند بشری رفت ز ،یاد چون ترنم با باد قطره ای از سرمه می درخشد به سران و سریعا پنهان در فراسوی زمان میشود لایه ای از خاک گران! *نوشتهای خودم*
با طلوعي ديگر مي تراود پيكر و صدايي گريان مي شود او ارام و گذشت ثانيه ها گل من مي شكفد خنده اي مي كند او رنگ غم نامرئي است ثمري ريخت زمين و جواني در پي مي نشيند بر زين مي كند بوسه ي عشق و زمين مي رقصد با طلوعي ديگر مي تراود پيكر و زمين مي چرخد ثمر بو ته ي عمر در جواني گم شد نهر پيري جوشيد روزگار مي شود خيس اسمان حرفي زد در پي اش گفت كه هيس! ابر غم با حسرت پهنه اي داشت وسيع و به رنگي از سيب در پس ثانيه ها غروب از راه رسيد *نوشتهای خودم*
شيشه ي بلورين وجودم روي ميز زندگي تكاني به خود نمي داد و گاهي دستان مهربان انديشه ام گردو غبار غم را از پيكرش مي زدود تا هميشه وقتي به ان مي نگري زندگي را با همه ي طراوتش بيابي، ولي ناگهان طوفاني از تقدير به سمتش شروع به وزيدن كرد،ان بلور زيبا را شكست و پايه هاي ميز را سست كرد، از شدت خرد شدنش هيچ تكه اي باقي نماند تا دگر بار نويدي براي رويش دوباره باشد،حال جاي خالي ان بلور كوزه اي غبار الود به غم و مملو از درد را روي ميز زندگي نهادم ،ميزي كه اكنون با پايه هايي سست حتي با نسيمي نابود خواهد شد. ان چنان سخت و درشت بشكست جام بلور ماهي قرمز ان جان ديگر مي خواست و نمي كرد باور كوچ را هجرت را من برايش خواندم هر كسي بايد رفت نكن انديشه به ان بال ها را بگشا و طلب كن پرواز ماهي قرمز ان حلقه ي اشك زدود و نگاهي افكند به سراپاي وجود حسرتي گشت پديد ناگهان گفت بدرود *نوشتهای خودم*
دلم گرفته همچون واژه مرگ و هم نوا با جاري شدن ابشار غم،دلم عجيب گرفته و رنگ غروب بر اين گرفتگي مي افزايد،ويران ي دلم راهوايي سوزناك و سرد و صدايي سرشار از ترس چون ,واژه تنهايي در بر گرفته،كاش مي شد روزي از اين واژه ها فرسنگ ها فاصله بگيرم و نوازش باد شادي بخش زندگي را بر گونه هاي احساسم لمس كنم... ستاره ها خاموش اند اسمان مهتابي در نهان خانه جنگل جغد شوم تنهايي بانگ ققنوس مي كوبد هم چنان بي هوشم چشمه را مي بينم نهر ها مي پيچند ساحل بي ماسه و نوا مي شكند اسمان برقي زد ان ستاره چرخید و مرا با خود برد چشمه خوشه ي اشك جوي چشمانم شد. *نوشتهای خودم*
به كجا بگريزم؟
راه ها مسدودند
قاصدك مي داند
و صدا مي گويد
پاي ان سرو تهي
يا در ان چشمه ي سرد
هم نوازش با باد
قاصدان مي رقصند
و من اندم نزديك
پاي ان سرو تهي
بي صدا مي گريم
بي صدا
تا شايد
بنوازد باران
قاصدك بنشيند
و بگويد انگاه
راه ها مسدودند! *نوشتهای خودم*
گل زیبای صبر را می بویم و گلبرگ های امید وار کننده اش را در زیردستان اندیشه ام لمس می کنم،چشم دل من زیبایی این گل را ستایش می کند و حس بویایی ام عطرش را به ریه های تقدیر می فرستد و حس لامسه ی دلم با لمس ان به ارامش می رسد،انگاه لبخندی ژرف بر جانم می نشیند،ولی ناگهان در اثر فرو رفتن تیغ های غم در انگشتان شادی ام،اشک یائس چون سیلاب درد بر روی کویر گونه ام می چکد و مثل همیشه ان را سیراب می کند. *نوشتهای خودم*
زخم غم را باید شستشوداد وسپس مرهمی از صبر رویش نهادوباندهای فراموشی را بر محورش پیچید تا عفونت غصه از منافذش به بیرون نزند،زیرا انگاه توان زیستن را از دست خواهی داد و به خاطره ها می پیوندی ،خاطره هایی که گاهی باعث می شوند،عبور قطار ثانیه را که به شدت از روی ریل لحظه ها می گذرند حس نکنی و غنچه های زیبای لبخند بر لبانت شکفته شود و گاهی ثمرش دلتنگی ست،امان از طعم تلخ دلتنگی... ومن دل نباشد ایمن نفسم رفت که رفت تپشم قطع که قطع کی شوم ازاد؟ از این دنیای سرد! *نوشتهای خودم*
در باغ دلم قدم می گذارم،غنچه های زیبای محبت را که در باغچه ی دلم کاشته ام با ابپاشی از صفا ابیاری می کنم تا رشد کرده و ریشه هایی عمیق در بستر وجودم ایجاد کنند،با گامی فراتر ،درخت تنومند امید را می بینم که چگونه سر به اسمان افراشته ولی در این هوای بهاری ،برگ هایش خزان زده است انگونه که گویی در پاییزی تا بی نهایت زیسته ،از میان حصار های باغچه که می گذرم ،امتداد تلو لو نگاهم به کلبه ای در انتهای باغ می افتد ،زمانیکه گام به گام به کلبه نزیکتر شده و فضای اطراف ان را نظاره می کنم طراوتش مرا سرشار از مستی می کند ،هنگامیکه داخل کلبه می شوم ،انبوهی از تارهای عنکبوت غم و ظلمات درد را در می یابم ،و دختری که در گوشه ای کز کرده ،به طرفش گام بر می دارم،اما او سر در گریبان دارد،ناگهان صدای مهیب رعد و برق باعث می شود که سریع برخیزد،چشمانم برقی از شگفتی می زند و ناله کنان زمزمه می کنم ...این...من هستم...باران شروع به باریدن می کند... *نوشتهای خودم*
از کدامین کوچه بوی گل می اید؟ دورها سایه پرواز چه است؟ عطر مریم به لب بام که پاشیده چنین؟ حجم دیوار کدامین کوچه غرق در گل شده است؟ قله هایی سبز است پله هایی خاکی از کدامین کوچه می توانم به شب خاطره پروازکنم؟ لحظه ای گل بشوم و به لب های بهار بوسه از گل بدهم. *پوران ک*
می تکانم،این خانه ی متروک ویران را می تکانم،شاید گرد و غبار غم از در و دیوار کاهگلی اش زدوده شود و با کاغذ دیواری شادی ،رنگی تازه ان را فرا گیرد.زمان با تازیانه اسب های ثانیه را به جلو می راند تا دگر بارنویدی از اغاز روزگاری غریب را بدهد و چرخ گردون پیامدی تازه را به دوران در اورد،در این میان هم چنان در قلب من طوفانی حاصل از خانه تکانی دل است،اما چه سود که دوباره شاهد نشستن همان گرد و غبار های جان گیر بر پیکرش خواهم بود زیرا پنجره را بسته ام و راهی برای عبور غبار غم از منفذی وجود ندارد... *نوشتهای خودم*
هنگامی که پنجره ی اتاق قلبم را می گشایم و دستانم را از حصار اهنین اطرافش به بیرون می برم قطراتی از باران زیبای محبت را احساس کرده و وقتی ریه هایم را از هوای مطبوعش مملو می کنم ،سیل خون درتونل رگ هایم جاری می شود و طراوتی ژرف وجودم را فرا گرفته و بوی خاک نم دیده ی امید مشام جانم را نوازش می کند،کاش تردد ثانیه ها در حصار زمان متوقف می شد و اندیشه ی من در همان حال می ایستاد ،افسوس!زمانیکه چشم هایم را گشودم تا دیدگانم لطافتی عظیم را در یابد،ناگهان کویر غم در برابرم نشست،انگاه تابش اشعه سوزان این واژه فرصتی نداد تا هم چنان لذتی روح افزا را حس کنم ،زیرا وجودم را اتش زد ومرا مجبور به حبس در ان اتاق تاریک کرد. *نوشتهای خودم*
هم چنان صدای امواج دریای غم که در اثر برخورد با دیواره های مخروبه ی قلبم طنین می اندازند را پذیرا هستم و به این موسیقی اصیل که مدتی است مرا با خود به دوردست هایی خاطره انگیز کشانده،گوش جان می سپارم، اسمان دلم،انقدر ابری است که هر لحظه شروع به باریدن می کند،ولی هیچ گاه ارام نمی گیرد تا رنگین کمان زیبای محبت و صبر بر ان سایه افکند و نویدی از شادی را برایم به ارمغان اورد و هرگز افتابی از عشق بر بسترش گسترانیده نشده که باعث تبخیر شدن دریای مواج و طوفانی غم در قلبم شود تا پیا پی ضرباتش مرا به طرف خود نکشاند،کاش اسمان دلم صاف و دریای قلبم ارام گیرد ،شاید بتوانم در ان لحظه دفترچه ی سوزناک تقدیر را بسته و لبخندی بر چهره ام بنشانم که وجودم را سیراب کند... *نوشتهای خودم*
|
About
به هجرت می اندیشمءواژه ای غریب که مروارید رهایی در صدفش نهان استءکاش کوله بارم مملو از خوشه های نور بود تا عاشقانه این سفر را تجربه کنم ولی افسوس که سنگریزه های گناه حتی منفذی را خالی نگذاشته اند...
Home
|