|
چه بگویم از این زمانه ی بی حاصل چه بگویم از دردهای قاتل چه بگویم از دلتنگی های خودم چه بگویم از فلک و از خاک و از گل چه بگویم از زمین افسرده چه بگویم از دریای بی ساحل چه بگویم از غم تنهایی خویش چه بگویم از خرابی های این دل چه بگویم از درون پوسیده خود چه بگویم تا نباشد بین من و او حایل *نوشتهای خودم*
خدایا:چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم اموخت *دکتر علی شریعتی*
اسمان هم دگر رنگ ابی خود را به ابرهای سیاه هدیه داده و انها را زینت دهنده ی خویش کرده,دیگر رنگ اسمان دل من هم به شفافی اب و به زیبایی دریا نیست,شاید تقصیر هوای بارانی دل بود که ابرهای سیاه را به طرف خود کشاند و جنجالی اسمانی برپا کرد,شاید هوای گرفته و پر از گرد و غبار درد مقصر بود,اما گاهی اوقات هم رنگ غروب دلم زیباست,رنگی که یاد اور خزان و تنوع برگ های درختان سر به فلک کشیده است,هر وقت به اطراف می نگرم هیچ رنگ روشنی مرا مجذوب نمی کند,حتی رنگی به سپیدی برف و به زیبایی گلهای عاشقانه ,رنگ زندگی من به رنگ دلتنگی هایم بدل شده,دلتنگی هایی که به نوعی رنگین کمان قلب مرا می سازند,حتی تو هم میتوانی از ابرنگ دلم رنگ برداری ,فقط مواظب باش که ترکیب رنگهایت به تیرگی نزند... *نوشتهای خودم*
در پی راه مانده ام نه تاب دارم نه توان در این سرا مانده ام نه یار دارم نه روان نمیدانم چگونه باز گویم شرح پریشانی خود من تنها مانده ام غم هایی دارم نهان چگونه میشود رفت تا اخر خط اخر تا کی میشود کرد چهره راپنهان مگر میشود بود با کسی که با تو هیچ وقت نبوده در عشق همسان ایا این دنیا مرا با خود خواهد برد توکل میکنم به خدای رحمان *نوشتهای خودم*
گاهی اوقات بهار در نظرم خزانی است با غروبی سرشار از دلتنگی ,سرشار از نا امیدی ,لبریزاز درد و پر از ماسه های افتاب خورده ی ساحل غم , ای نازنین می خواهم برایت از کویر بگویم ,از دریایی که دیگر افتاب سوزان درد,فرصتی به رقصیدن موجهایش نمی دهد و انها را با واژه ی تبخیر به سقف اسمان میسپارند,گاهی ارزوهایم را به این دریا پیوست میکنم,دریایی که خیلی زود نابود شدنی است,ای همسفر کی میشود که,ره این روزگار پر فریب را بپیماییم و به مقصد برسیم؟ کی میشود که دست در دست هم و پای کوبان همچون کودکی با عبور از کوچه های زیبای امید راه را تا کلبه ی کوچک دلمان به پایان برسانیم و انگاه تا ابدیت عاشقانه با معبود خویش پیمان ببندیم,روزگار دردناکی ست,روزگاری که با دفترچه ی سیاه سرنوشت درس هایی را به من اموخت که گاهی توان یادگیری را از دست میدادم,با قلم تیز و مرکب مشکی خود از من خواست واژه هایی را بنویسم که درک معنایشان برایم مبهم بود,ای نازنین کاش میشد خالصانه برای دیدار محبوب ابدی خود لحظه شماری کرد,کاش میشد انقدر اسمان دلهامان صاف و اینه قلبهامان نورانی باشد که امیدوارانه به سرای ابدی بشتابیم. *نوشتهای خودم*
جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت سر را به تازیانه او خم نمی کنم افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم زاری بر این سراچه ماتم نمی کنم با تازیانه های گرانبار جانگداز پندارد انکه روح مرا رام کرده است جان سختی ام نگر, که فریبم نداده است این بندگی, که زندگی اش نام کرده است بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی جز زهر غم نریخت شرابی به جام من گر من به تنگنای ملال اور حیات اسوده یک نفس زده باشم حرام من! تا دل به زندگی نسپارم, به صد فریب می پوشم از کرشمه هستی نگاه را هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک تا ننگرو تبسم خورشید و ماه را ای سر نوشت, از تو کجا می توان گریخت؟ من راه اشیان خود از یاد برده ام یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن با من تلاش کن که بدانم نمرده ام! ای سرنوشت, مرد نبردت منم بیا زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز شادم از این شکنجه, خدا را, مکن دریغ روح مرا در اتش بیداد خود بسوز! ای سرنوشت ,هستی من در نبرد توست بر من ببخش زندگی جاودانه را! منشین که دست مرگ ز بندم رها کند محکم بزن بر شانه من تازیانه را!
یک شبنم,این است ان منی که از سال های دراز از نخستین روزی که به خویش چشم گشوده ام,بر دوش کشیده ام. و از گرما ها و سرما ها و شکست ها و پیروزی ها و سفر ها و حضر ها و شادی ها و غم ها گذشتم و گذراندم و اوردم. بعد از ان همه سال ها اینک تنهای تنها و اکنون کارم سفر است و تنهاترین مسافرم. در زیر کوله باری سنگین از این تنهایی و سفر ,پشتم خم گردیده و استخوان های قلبم به درد امده است. و می روم و راه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده است و از هر منزلی تا منزل دوردست دیگر لحظه ای است. و اینچنین من باید صدهزار,میلیون ها لحظه را طی کنم تا برسم به یک روز یا یک شب,روزی از روزها,شبی از شبها, خواهم افتاد و خواهم مرد,اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم. هر چه دیرتر و دورتر بمیرم. نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه,پیش ز ان که می توانسته ام بروم, بمانم,افتاده و جان داده باشم. دوست دارم به یاری این سفر از این منزل از این لحظه ها و از این خاطرات هر چه دورتر و دیرتر بروم و بمیرم,همین... *دکتر علی شریعتی*
بوی باران, بوی سبزه ,بوی خاک شاخه های شسته, باران خورده, پاک اسمان ابی و ابر سپید, برگ های سبز بید, عطر نرگس, رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد, خلوت گرم کبوترهای مست… نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش به حال روزگار! خوش به حال چشمه ها و دشت ها, خوش به حال دانه ها و سبزه ها, خوش به حال غنچه های نیمه باز, خوش به حال دختر میخک-که می خندد به ناز- خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال افتاب. ای دل من, گرچه- در این روزگار- جامه رنگین نمیپوشی به کام, باده رنگین نمینوشی ز جام, نقل و سبزه در میان سفره نیست, جامت-از ان می که میباید-تهیست ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم! ای دریغ از من اگر مستم نسازد افتاب! ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار. گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ!
تا در این دهر دیده کردم باز,
بهار می رسد,اماز گل نشانش نیست
چرا از مرگ میترسید؟
پس از لحظه های دراز
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
باز کن پنجره را,که نسیم
|
About
به هجرت می اندیشمءواژه ای غریب که مروارید رهایی در صدفش نهان استءکاش کوله بارم مملو از خوشه های نور بود تا عاشقانه این سفر را تجربه کنم ولی افسوس که سنگریزه های گناه حتی منفذی را خالی نگذاشته اند...
Home
|