تبليغاتX
تک سفر

تک سفر

چه بگویم از این زمانه ی بی حاصل

چه بگویم از دردهای قاتل

چه بگویم از دلتنگی های خودم

چه بگویم از فلک و از خاک و از گل

چه بگویم از زمین افسرده

چه بگویم از دریای بی ساحل

چه بگویم از غم تنهایی خویش

چه بگویم از خرابی های این دل

چه بگویم از درون پوسیده خود

چه بگویم تا نباشد بین من و او حایل

 

*نوشتهای خودم*

+نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت11:43توسط زهرا | |

 

خدایا:چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را خود خواهم اموخت

 

*دکتر علی شریعتی*

+نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت11:38توسط زهرا | |

اسمان هم دگر رنگ ابی خود را به ابرهای سیاه هدیه داده و انها را زینت دهنده ی خویش کرده,دیگر رنگ اسمان دل من هم به شفافی اب و به زیبایی دریا نیست,شاید تقصیر هوای بارانی دل بود که ابرهای سیاه را به طرف خود کشاند و جنجالی اسمانی برپا کرد,شاید هوای گرفته و پر از گرد و غبار درد مقصر بود,اما گاهی اوقات هم رنگ غروب دلم زیباست,رنگی که یاد اور خزان و تنوع برگ های درختان سر به فلک کشیده است,هر وقت به اطراف می نگرم هیچ رنگ روشنی مرا مجذوب نمی کند,حتی رنگی به سپیدی برف و به زیبایی گلهای عاشقانه ,رنگ زندگی من به رنگ دلتنگی هایم بدل شده,دلتنگی هایی که به نوعی رنگین کمان قلب مرا می سازند,حتی تو هم میتوانی از ابرنگ دلم رنگ برداری ,فقط مواظب باش که ترکیب رنگهایت به تیرگی نزند...

 

 

*نوشتهای خودم*

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت21:27توسط زهرا | |

در پی راه مانده ام نه تاب دارم نه توان

در این سرا مانده ام نه یار دارم نه روان

نمیدانم چگونه باز گویم شرح پریشانی خود

من تنها مانده ام غم هایی دارم نهان

چگونه میشود رفت تا اخر خط

اخر تا کی میشود کرد چهره راپنهان

مگر میشود بود با کسی که با تو

هیچ وقت نبوده در عشق همسان

ایا این دنیا مرا با خود خواهد برد

توکل میکنم به خدای رحمان

 

 

*نوشتهای خودم*

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت14:33توسط زهرا | |

گاهی اوقات بهار در نظرم خزانی است با غروبی سرشار از دلتنگی ,سرشار از نا امیدی ,لبریزاز درد و پر از ماسه های افتاب خورده ی ساحل غم , ای نازنین می خواهم برایت از کویر بگویم ,از دریایی که دیگر افتاب سوزان درد,فرصتی به رقصیدن موجهایش نمی دهد و انها را با واژه ی تبخیر به سقف اسمان میسپارند,گاهی ارزوهایم را به این دریا پیوست میکنم,دریایی که خیلی زود نابود شدنی است,ای همسفر کی میشود که,ره این روزگار پر فریب را بپیماییم و به مقصد برسیم؟

کی میشود که دست در دست هم و پای کوبان همچون کودکی با عبور از کوچه های زیبای امید راه را تا کلبه ی کوچک دلمان به پایان برسانیم و انگاه تا ابدیت عاشقانه با معبود خویش پیمان ببندیم,روزگار دردناکی ست,روزگاری که با دفترچه ی سیاه سرنوشت درس هایی را به من اموخت که گاهی توان یادگیری را از دست میدادم,با قلم تیز و مرکب مشکی خود از من خواست واژه هایی را بنویسم که درک معنایشان برایم مبهم بود,ای نازنین کاش میشد خالصانه برای دیدار محبوب ابدی خود لحظه شماری کرد,کاش میشد انقدر اسمان دلهامان صاف و اینه قلبهامان نورانی باشد که امیدوارانه به سرای ابدی بشتابیم.

 

*نوشتهای خودم*

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت13:43توسط زهرا | |

جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت

سر را به تازیانه او خم نمی کنم

افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم

زاری بر این سراچه ماتم نمی کنم

 

 

با تازیانه های گرانبار جانگداز

پندارد انکه روح مرا رام کرده است

جان سختی ام نگر, که فریبم نداده است

این بندگی, که زندگی اش نام کرده است

 

 

بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من

گر من به تنگنای ملال اور حیات

اسوده یک نفس زده باشم حرام من!

 

 

تا دل به زندگی نسپارم, به صد فریب

می پوشم از کرشمه هستی نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک

تا ننگرو تبسم خورشید و ماه را

 

 

ای سر نوشت, از تو کجا می توان گریخت؟

من راه اشیان خود از یاد برده ام

یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

 

 

ای سرنوشت, مرد نبردت منم بیا

زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز

شادم از این شکنجه, خدا را, مکن دریغ

روح مرا در اتش بیداد خود بسوز!

 

 

ای سرنوشت ,هستی من در نبرد توست

بر من ببخش زندگی جاودانه را!

منشین که دست مرگ ز بندم رها کند

محکم بزن بر شانه من تازیانه را!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت19:44توسط زهرا | |

یک شبنم,این است ان منی که از سال های دراز

از نخستین روزی که به خویش چشم گشوده ام,بر دوش کشیده ام.

و از گرما ها و سرما ها و شکست ها و پیروزی ها و سفر ها و حضر ها و شادی ها

و غم ها گذشتم و گذراندم و اوردم.

بعد از ان همه سال ها اینک تنهای تنها و اکنون کارم سفر است و تنهاترین

مسافرم.

در زیر کوله باری سنگین از این تنهایی و سفر ,پشتم خم گردیده

و استخوان های قلبم به درد امده است.

و می روم و راه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده است

و از هر منزلی تا منزل دوردست دیگر لحظه ای است.

و اینچنین من باید صدهزار,میلیون ها لحظه را طی کنم تا برسم به یک روز

یا یک شب,روزی از روزها,شبی از شبها,

خواهم افتاد و خواهم مرد,اما می خواهم هر چه بیشتر بروم

تا هر چه دورتر بیفتم.

هر چه دیرتر و دورتر بمیرم.

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه,پیش ز ان که می توانسته ام بروم,

بمانم,افتاده و جان داده باشم.

دوست دارم به یاری این سفر از این منزل از این لحظه ها و از این خاطرات

هر چه دورتر و دیرتر بروم و بمیرم,همین...

 *دکتر علی شریعتی*

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت8:18توسط زهرا | |

بوی باران, بوی سبزه ,بوی خاک

شاخه های شسته, باران خورده, پاک

اسمان ابی و ابر سپید,

برگ های سبز بید,

 

 

عطر نرگس, رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد,

خلوت گرم کبوترهای مست…

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

 

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها,

خوش به حال دانه ها و سبزه ها,

خوش به حال غنچه های نیمه باز,

خوش به حال دختر میخک-که می خندد به ناز-

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال افتاب.

 

 

ای دل من, گرچه- در این روزگار-

جامه رنگین نمیپوشی به کام,

باده رنگین نمینوشی ز جام,

نقل و سبزه در میان سفره نیست,

جامت-از ان می که میباید-تهیست

 

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد افتاب!

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

 

 

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ!

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت20:34توسط زهرا | |

تا در این دهر دیده کردم باز,
گل غم, در دکم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای واشد


هر چه بر من زمانه می افزود
گل غم را از ان نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست


چون بهار جوانی ام پژمرد,
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد!
یا دلم را چو روزگار شکست
گفتم او را چو من شکستی هست


می کنم چون درون سینه نگاه
اه از این بخت بد, چه بینم, اه...
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است!


زندگی تنگنای ماتم بود
گل گزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت!


+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت22:48توسط زهرا | |

بهار می رسد,اماز گل نشانش نیست
نسیم,رقص گل اویز گل فشانش نیست

دلم به گریه خونین ابر میسوزد
که باغ,خنده به گلبرگ ارغوانش نیست

چمن بهشت کلاغان و بلبلان خاموش!
بهار نیست به باغی که باغبانش نیست.

چه دل گرفته هوایی,چه پا فشرده شبی
که یک ستاره لرزان در اسمانش نیست!

کبوتری که در این اسمان گشاید بال
دگر امید رسیدن به اشیانش نیست.


ستاره نیز به تنهایی اش گمان نبرد
کسی که همنفسش هست و همزبانش نیست!


جهان به جان من ان گونه سرد مهری کرد,
که در بهار و خزان,کار با جهانش نیست

ز یک ترانه به خود رنگ جاودان نزند
دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست.

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت14:38توسط زهرا | |

چرا از مرگ میترسید؟
چرا زین خواب جان ارام شیرین روی گردانید؟
چرا اغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟


مپندارید بوم نا امیدی باز,
به بام خاطر من میکند پرواز,
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است-


مگر می این چراغ بزم و جان مستی نمی ارد؟
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمیکارد؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس اسودگی از رنج هستی نیست؟
مگر دنبال ارامش نمی گردید؟
چرا از مرگ می ترسید؟


کجا ارامشی از مرگ خوش تر کس توان دید؟
می و افیون فریبی تیز بال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند,
خماری جانگزا دارند.
نمی بخشند جان خسته را ارامش جاوید
خوش ان مستی که هشیاری نمی بیند!


چرا از مرگ میترسید؟
چرااغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
بهشت جاودان انجاست
جهان انجا و جان انجاست
گران خواب ابد, در بستر گلبوی مرگ مهربان انجاست!
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی ست.


همه ذرات هستی, محو در رویای بیرنگ فراموشی ست.
نه فریادی, نه اهنگی, نه اوایی,
نه دیروزی, نه امروزی, نه فردایی,
جهان ارام و جان ارام.
زمان در خواب بی فرجام,
خوش ان خوابی که بیداری نمی بیند!


سر از بالین اندوه گران خویش بر دارید
همه بر استان مرگ راحت سر فرود ارید
چرااغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرا زین خواب جان ارام شیرین روی گردانید؟
چرا از مرگ می ترسید؟


+نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت14:1توسط زهرا | |

پس از لحظه های دراز
بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید
و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند.
و هنوز من
ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم
که براه افتادم.


پس از لحظه های دراز
سایه دستی روی وجودم افتاد
و لرزش انگشتانش بیدارم کرد.
و هنوز من
پرتو تنهای خودم را
در ورته تاریک درونم نیفکنده بودم
که براه افتادم.

پس از لحظه های دراز
پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتاد
و لنگری امد و رفتنش را در روحم ریخت
و هنوز من
در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
که براه افتادم.


پس از لحظه های دراز
یک لحظه گذشت:
برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد,
دستی سایه اش را از روی وجودم بر چید
و لنگری در مرداب ساعت یخ بست.
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابی دیگر لغزیدم.

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت14:0توسط زهرا | |

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت14:0توسط زهرا | |



زندگی در چشم من شب های بی مهتاب را ماند,
شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند,
ابر بی باران اندوهم,
خار خشک سینه کوهم.


سالها رفته ست کز هر ارزو خالیست اغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم-اه-
حالیا, خاموش خاموشم,
یاد از خاطر فراموشم

روز, چون گل, می شکوفد بر فراز کوه
عصر, پرپر میشود این نو شکفته-در سکوت دشت-
روزها اینگونه پرپر گشت
لحظه های بیشکیب عمر
چون پرستوهای بی ارام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز..

اینک اینجا شعر و ساز وباده اماده است,
من-که جام هستی ام از اشک لبریز است-می پرسم:
-"در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد؟
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟"

ناله من می تراود از در و دیوار
اسمان اما سراپا گوش و خاموش!
همزبانی نیست تا گویم به زاری:-ای دریغ-
دیگرم مستی نمی بخشد شراب,
جام من خالی شدست از شعر ناب,
ساز من:فریادهای بی جواب!

نرم نرم از راه دور
روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه
روشنایی می رود در اسمان بالا
ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من:

هم چنان در ظلمت شب های بی مهتاب,
هم چنان پژمرده در پهنای این مرداب,
هم چنان لبریز از اندوه می پرسم:

-"جام اگر بشکست...؟
ساز اگر بشکست...؟
شعر اگر دیگربه دل ننشست...؟"

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت13:59توسط زهرا | |

باز کن پنجره را,که نسیم
روز میلاد اقاقی را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه؛کنار هر برگ
شمع روشن کرده است.

همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه اواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده است.

باز کن پنجره را, ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سینه گل های سپید
نیمه شب باد غضب ناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی را
جشن میگیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره را

و بهاران را
باور کن.

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت13:56توسط زهرا | |