تبليغاتX
تک سفر

تک سفر

ماه بالای سر ابادی است,

اهل ابادی در خواب.

روی این مهتابی,خشت غربت را می بویم.

باغ همسایه چراغش روشن,

من چراغم خاموش.

ماه تابیده به بشقاب خیار,به لب کوزه اب.

 

غوک ها می خوانند.

مرغ حق هم گاهی.

 

کوه نزدیک من است:پشت افراها,سنجدها.

و بیابان پیداست.

سنگ ها پیدا نیست,گلچه ها پیدا نیست.

سایه هایی از دور,مثل تنهایی اب,مثل اواز خدا پیداست.

 

 

نیمه شب باید باشد.

دب اکبر ان است:دو وجب بالاتر از بام.

اسمان ابی نیست,روز ابی بود.

 

یاد من باشد فردا,بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.

یاد من باشد فردا لب سلخ,طرحی از بزها بر دارم,

طرحی از جارو ها,سایه هاشان در اب.

یاد من باشد,هر چه پروانه که می افتد در اب,زود از اب درارم.

یاد من باشد کاری نکنم,که به قانون زمین بر بخورد.

یاد من باشدفردا لب جوی,حوله ام را هم با چوبه بشویم.

یاد من باشد تنها هستم.

 

ماه بالای سر تنهاییست.

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت21:32توسط زهرا | |

دود می خیزد ز خلوتگاه من.

کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

کی به پایان می رسد افسانه ام؟

 

 

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر.

خویش را از ساحل افکندم در اب,

لیک از ژرفای د ریا بی خبر.

 

 

بر تن دیوارها طرح شکست.

کس دگر رنگی در این سامان ندید.

چشم میدوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید.

 

 

تا بدین منزل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته ام.

گر چه می سوزم از این اتش به جان,

لیک بر این سوختن دل بسته ام.

 

 

تیرگی پا میکشد از بام ها:

صبح می خندد به راه شهر من.

دود می خیزد هنوز از خلوتم.

با درون سوخته دارم سخن.

 

*سهراب سپهری*

+نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت22:33توسط زهرا | |

باز هم می نویسم,می نویسم تا ظهور ماه امید,تا تابیدن خورشید عشق و هجرت از دهکده تنهایی به شهری که در ان دیگر کسی این واژه را زمزمه نکند,سرم را بالا می گیرم و به انتهای افق خیره می شوم تا شاید تصویری از زندگی را در ان بیابم,ولی چه سود که باز هم ان ابرهای تیره ی یاس خود نمایی می کنند,انگاه من هم خود را به امان لحظه ها می سپارم,لحظه هایی که گاهی ناب بودند,سرشار از شور و حرارت و بدور از کوله بار غم,لحظه هایی که اکنون به ردپایشان می نگرم و جای خالی اشان را می بویم تا از عطرشان ریه های امیدم را لبریزکنم و توان عبور از این کوره راه رادر خود به وجود اورم,گاهی رفتن به اغوش خاطراتت بسیار خوش عطر است بطوریکه از صدای سوت قطار خاطره هایت

که در تونل زمان به پیش می روند لذت می بری و برقی خاص در پنجره ی چشمانت نقش می بندد و گاهی با یاداوریشان سیلاب اشک بر روی گونه هایت جاری می شود...

 

 

*نوشتهای خودم*

+نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت20:2توسط زهرا | |