بسيار زيباست وقتي در ان سوي روياهايت،پرتو طلايي رنگ اميد بدرخشد و گرمايي جان افرين در ژرفاي وجودت پديد اورد،حال اگر ناگهان ابرهاي سياه غم اين پرتو عطراگين را مستور كنند،انگاه تحمل گذراندن ثانيه ها بسيار سخت و طاقت فرسا مي شود،گاهي حتي وزش باد اندكي از عشق در سراسر كوير زندگي ات نيست تا تو را از واژه ي تکرار که تمام وجودت را فرا گرفته است رها كند و گاهي انقدر از اين طوفان متحير مي شوي كه ديگر هيچ سرابي را در جاده ي پر پيچ و خم روزگار نمي بيني و در اين هنگام،زمان وصال با دریاچه ي زيباي محبت و نيلوفر لبخند فرا مي رسد اكنون صداي دريچه هاي قلبت را مي شنوي كه نويد روحي دوباره در خاكستر وجودت را مي دهند و تو را از ان سوي روياهايت به افقي روشن و طلوعي دلنشين مي كشانند.
*نوشتهاي خودم*
+نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت11:12توسط زهرا |
|
About
به هجرت می اندیشمءواژه ای غریب که مروارید رهایی در صدفش نهان استءکاش کوله بارم مملو از خوشه های نور بود تا عاشقانه این سفر را تجربه کنم ولی افسوس که سنگریزه های گناه حتی منفذی را خالی نگذاشته اند... بار الها گناهانم را به بزرگی خودت واپس مگیر و روحم را از سیاهی ها نجات ده و مرا امرزیده و پاک نزد خود بطلب.