|
از طوفان غم و نامردمي هاي زمانه ام ،از اينكه صداقت چشمان و صميميت دلت را با مردم اين روزگار به اشتراك بگذاري ولي ناگهان زماني كه به عقب مي نگري هيچ يك از شركا را نيابي،در ان لحظه است كه سادگي وجودت،يكرنگي كلامت و صداقت بيانت را به يغما برده شده مي پنداري و انگاه تحمل نگريستن به اطراف و درك حقيقت مشكل است ،گاهي حتي نبايد لبخندي را از ژرفاي چهره ات نثار مردمان اين ديار كني ،زيرا دوباره شاهد شكستن بنيان قلبت خواهي شد و خرد شدن ريشه هاي محبت را نظاره گر مي شوي دلم از واژه هاي صداقت و محبت بسيار گرفته است و سعي مي كنم اين كلمات را روزي به دست فراموشي بسپارم. *نوشتهاي خودم*
انگار ديگر سازشي در جهان هستي نيست تا حداقل ذره اي از ان نصيب روح خسته ي من شود،اسمان هم دگر ابي نيست و من به ويران شدن كلبه ي دلم و شكستن شاخه هاي محبت و شادي در بستر وجودم مي نگرم و به سيل اشك هايم اجازه مي دهم كه بر روي گونه هايم جاري شوند.هر گاه به تنهايي خويش مي انديشم،در وراي يك دنيا اميد به سكوت بر مي خورم و در انتها رخت بستن از سرابي كه در ان واژه ي مبهم مرگ خود نمايي مي كند،شايد من هيچ گاه قاضي خوبي نبودم،ولي روزگار حاكم خوبي بود و مرا محكوم به پذيرفتن كرد،از اين رو حتي ديگر نغمه كبوتران عشق برايم طراوت به ارمغان نياورد ومن هم چنان به صداي جيرجيرك هايي كه شعر شبانه ي درد را مي سرايند گوش فرا داده و به هجرت مي انديشم. *نوشتهاي خودم*
|
About
به هجرت می اندیشمءواژه ای غریب که مروارید رهایی در صدفش نهان استءکاش کوله بارم مملو از خوشه های نور بود تا عاشقانه این سفر را تجربه کنم ولی افسوس که سنگریزه های گناه حتی منفذی را خالی نگذاشته اند...
Home
|