تبليغاتX
تک سفر

تک سفر

 

روزگار مملو از دلتنگي است و جاده اي سرشار از غم دارد و من خسته ام،خسته از اين جاده و راهي كه در پيش دارم،خسته از ادم ها ،از انديشه هاي پوچ و تقدير،خسته از سرنوشت،از واژه غم و سيلاب درد،گاهي حس مي كنم زانوانم قدرتي براي طي كردن ادامه ي فراز و نشيب هاي جاده زندگي را ندارند و توان حركت را از دست خواهم داد و گاهي به پرواز مي انديشم،به اين واژه ي غريب كه ارمغان رهايي است،چقدر زيباست پرواز كردن به سوي معبود بي همتا،ادمي انگاه كه پرواز را بياموزد بي شك به اوج رهايي خواهد رسيد و كاش عاشقانه پرواز را تجربه كنم و با دلي ارام و قلبي مطمئن به سوي پروردگار مهربان بشتابم،من همچنان منتظرم،در انتظار پيوستن به طلوعي از ابديت و غروبي از اذليت...

 

*نوشتهای خودم*

+نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت22:6توسط زهرا | |