روزگار مملو از دلتنگي است و جاده اي سرشار از غم دارد و من خسته ام،خسته از اين جاده و راهي كه در پيش دارم،خسته از ادم ها ،از انديشه هاي پوچ و تقدير،خسته از سرنوشت،از واژه غم و سيلاب درد،گاهي حس مي كنم زانوانم قدرتي براي طي كردن ادامه ي فراز و نشيب هاي جاده زندگي را ندارند و توان حركت را از دست خواهم داد و گاهي به پرواز مي انديشم،به اين واژه ي غريب كه ارمغان رهايي است،چقدر زيباست پرواز كردن به سوي معبود بي همتا،ادمي انگاه كه پرواز را بياموزد بي شك به اوج رهايي خواهد رسيد و كاش عاشقانه پرواز را تجربه كنم و با دلي ارام و قلبي مطمئن به سوي پروردگار مهربان بشتابم،من همچنان منتظرم،در انتظار پيوستن به طلوعي از ابديت و غروبي از اذليت...
*نوشتهای خودم*
+نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت22:6توسط زهرا |
|
About
به هجرت می اندیشمءواژه ای غریب که مروارید رهایی در صدفش نهان استءکاش کوله بارم مملو از خوشه های نور بود تا عاشقانه این سفر را تجربه کنم ولی افسوس که سنگریزه های گناه حتی منفذی را خالی نگذاشته اند... بار الها گناهانم را به بزرگی خودت واپس مگیر و روحم را از سیاهی ها نجات ده و مرا امرزیده و پاک نزد خود بطلب.