هم چنان صدای امواج دریای غم که در اثر برخورد با دیواره های مخروبه ی قلبم طنین می اندازند را پذیرا هستم و به این موسیقی اصیل که مدتی است مرا با خود به دوردست هایی خاطره انگیز کشانده،گوش جان می سپارم، اسمان دلم،انقدر ابری است که هر لحظه شروع به باریدن می کند،ولی هیچ گاه ارام نمی گیرد تا رنگین کمان زیبای محبت و صبر بر ان سایه افکند و نویدی از شادی را برایم به ارمغان اورد و هرگز افتابی از عشق بر بسترش گسترانیده نشده که باعث تبخیر شدن دریای مواج و طوفانی غم در قلبم شود تا پیا پی ضرباتش مرا به طرف خود نکشاند،کاش اسمان دلم صاف و دریای قلبم ارام گیرد ،شاید بتوانم در ان لحظه دفترچه ی سوزناک تقدیر را بسته و لبخندی بر چهره ام بنشانم که وجودم را سیراب کند...
*نوشتهای خودم*
+نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت16:36توسط زهرا |
|
About
به هجرت می اندیشمءواژه ای غریب که مروارید رهایی در صدفش نهان استءکاش کوله بارم مملو از خوشه های نور بود تا عاشقانه این سفر را تجربه کنم ولی افسوس که سنگریزه های گناه حتی منفذی را خالی نگذاشته اند... بار الها گناهانم را به بزرگی خودت واپس مگیر و روحم را از سیاهی ها نجات ده و مرا امرزیده و پاک نزد خود بطلب.