تبليغاتX
تک سفر

تک سفر

می تکانم،این خانه ی متروک ویران را می تکانم،شاید گرد و غبار غم از در و دیوار کاهگلی اش زدوده شود و با کاغذ دیواری شادی ،رنگی تازه ان را فرا گیرد.زمان با تازیانه اسب های ثانیه را به جلو می راند تا دگر بارنویدی از اغاز روزگاری غریب را بدهد و چرخ گردون پیامدی تازه را به دوران در اورد،در این میان هم چنان در قلب من طوفانی حاصل از خانه تکانی دل است،اما چه سود که دوباره شاهد نشستن همان گرد و غبار های جان گیر بر پیکرش خواهم بود زیرا پنجره را بسته ام و راهی برای عبور غبار غم از منفذی وجود ندارد...

 

*نوشتهای خودم*

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت9:55توسط زهرا | |

 

 

 

هنگامی که پنجره ی اتاق قلبم را می گشایم و دستانم را از حصار اهنین اطرافش به بیرون می برم قطراتی از باران زیبای محبت را احساس کرده و وقتی ریه هایم را از هوای مطبوعش مملو می کنم ،سیل خون درتونل رگ هایم جاری می شود و طراوتی ژرف وجودم را فرا گرفته و بوی خاک نم دیده ی امید مشام جانم را نوازش می کند،کاش تردد ثانیه ها در حصار زمان متوقف می شد و اندیشه ی من در همان حال می ایستاد ،افسوس!زمانیکه چشم هایم را گشودم تا دیدگانم لطافتی عظیم را در یابد،ناگهان کویر غم در برابرم نشست،انگاه تابش اشعه سوزان این واژه فرصتی نداد تا هم چنان لذتی روح افزا را حس کنم ،زیرا وجودم را اتش زد ومرا مجبور به حبس در ان اتاق تاریک کرد.

 

 

 

*نوشتهای خودم*

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت22:22توسط زهرا | |