تبليغاتX
تک سفر

تک سفر

زخم غم را باید شستشوداد وسپس مرهمی از صبر رویش نهادوباندهای فراموشی را بر محورش پیچید تا عفونت غصه از منافذش به بیرون نزند،زیرا انگاه توان زیستن را از دست خواهی داد و به خاطره ها می پیوندی ،خاطره هایی که گاهی باعث می شوند،عبور قطار ثانیه را که به شدت از روی ریل لحظه ها می گذرند حس نکنی و غنچه های زیبای لبخند بر لبانت شکفته شود و گاهی ثمرش دلتنگی ست،امان از طعم تلخ دلتنگی...

 

غم واندوه

                     ومن

دل نباشد 

                   ایمن

نفسم

                رفت که رفت

تپشم 

              قطع که قطع

 

کی شوم ازاد؟

 

از این دنیای سرد!

 

 

*نوشتهای خودم*

      

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت23:31توسط زهرا | |

در باغ دلم قدم می گذارم،غنچه های زیبای محبت را که در باغچه ی دلم کاشته ام با ابپاشی از صفا ابیاری می کنم تا رشد کرده و ریشه هایی عمیق در بستر وجودم ایجاد کنند،با گامی فراتر ،درخت تنومند امید را می بینم که چگونه سر به اسمان افراشته ولی در این هوای بهاری ،برگ هایش خزان زده است انگونه که گویی در پاییزی تا بی نهایت زیسته ،از میان حصار های باغچه که می گذرم ،امتداد تلو لو نگاهم به کلبه ای در انتهای باغ می افتد ،زمانیکه گام به گام به کلبه نزیکتر شده و فضای اطراف ان را نظاره می کنم طراوتش مرا سرشار از مستی می کند ،هنگامیکه داخل کلبه می شوم ،انبوهی از تارهای عنکبوت غم و ظلمات درد را در می یابم ،و دختری که در گوشه ای کز کرده ،به طرفش گام بر می دارم،اما او سر در گریبان دارد،ناگهان صدای مهیب رعد و برق باعث می شود که سریع برخیزد،چشمانم برقی از شگفتی می زند و ناله کنان زمزمه می کنم ...این...من هستم...باران شروع به باریدن می کند...

 

*نوشتهای خودم*

+نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت7:16توسط زهرا | |