دلم گرفته همچون واژه مرگ و هم نوا با جاري شدن ابشار غم،دلم عجيب گرفته و رنگ غروب بر اين گرفتگي مي افزايد،ويران ي دلم راهوايي سوزناك و سرد و صدايي سرشار از ترس چون ,واژه تنهايي در بر گرفته،كاش مي شد روزي از اين واژه ها فرسنگ ها فاصله بگيرم و نوازش باد شادي بخش زندگي را بر گونه هاي احساسم لمس كنم...
ستاره ها خاموش اند
اسمان مهتابي
در نهان خانه جنگل
جغد شوم تنهايي
بانگ ققنوس مي كوبد
هم چنان بي هوشم
چشمه را مي بينم
نهر ها مي پيچند
ساحل بي ماسه
و نوا مي شكند
اسمان برقي زد
ان ستاره چرخید
و مرا با خود برد
چشمه خوشه ي اشك
جوي چشمانم شد.
*نوشتهای خودم*
+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت16:25توسط زهرا |
|
About
به هجرت می اندیشمءواژه ای غریب که مروارید رهایی در صدفش نهان استءکاش کوله بارم مملو از خوشه های نور بود تا عاشقانه این سفر را تجربه کنم ولی افسوس که سنگریزه های گناه حتی منفذی را خالی نگذاشته اند... بار الها گناهانم را به بزرگی خودت واپس مگیر و روحم را از سیاهی ها نجات ده و مرا امرزیده و پاک نزد خود بطلب.