تبليغاتX
تک سفر

تک سفر

شيشه ي بلورين وجودم روي ميز زندگي تكاني به خود نمي داد و گاهي دستان مهربان انديشه ام گردو غبار غم را از پيكرش مي زدود تا هميشه وقتي به ان مي نگري زندگي را با همه ي طراوتش بيابي، ولي ناگهان طوفاني از تقدير به سمتش شروع به وزيدن كرد،ان بلور زيبا را شكست و پايه هاي ميز را سست كرد، از شدت خرد شدنش هيچ تكه اي باقي نماند تا دگر بار نويدي براي رويش دوباره باشد،حال جاي خالي ان بلور كوزه اي غبار الود به غم و مملو از درد را روي ميز زندگي نهادم ،ميزي كه اكنون با پايه هايي سست حتي با نسيمي نابود خواهد شد.

 

 

ان چنان

سخت و درشت

بشكست جام بلور

ماهي قرمز ان

جان ديگر مي خواست

و نمي كرد باور

كوچ را

هجرت را

من برايش خواندم

هر كسي بايد رفت

نكن انديشه به ان

بال ها را بگشا

و طلب كن پرواز

ماهي قرمز ان

حلقه ي اشك زدود

و نگاهي افكند

به سراپاي وجود

حسرتي گشت پديد

ناگهان

گفت بدرود

 

*نوشتهای خودم*

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت19:19توسط زهرا | |