کنار پنجره شکسته دلم ایستاده ام و به بارش برف دلتنگی که از اسمان غمناک غم هایم فرو می ریزد می نگرم دهکده دلم سردتر از همیشه است و ابر های طغیانگر درد بیش از پیش جولان می دهند هر چند که چراغی از امید در ان حوالی سوسو می زند...
برف می بارد
از ان سقف نهان
جاده ای سرشار و تهی
مسافر سبز زمان
گم کرده راه
با عبوری سرد
می تازد باد
دیده اش سرخ ز اشک
وصدایش چون درد
کوله اش سخت و سبک
با تنی خسته و اندوهی درشت
ناگهان می بازد
رنگ رخسار به ان
و ندایی از دور
می کند چهره عیان
که از این بیشه سرد
می توان پرواز کرد.
*نوشتهای خودم*
+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت11:58توسط زهرا |
|
About
به هجرت می اندیشمءواژه ای غریب که مروارید رهایی در صدفش نهان استءکاش کوله بارم مملو از خوشه های نور بود تا عاشقانه این سفر را تجربه کنم ولی افسوس که سنگریزه های گناه حتی منفذی را خالی نگذاشته اند... بار الها گناهانم را به بزرگی خودت واپس مگیر و روحم را از سیاهی ها نجات ده و مرا امرزیده و پاک نزد خود بطلب.