تبليغاتX
تک سفر

تک سفر

کنار پنجره شکسته دلم ایستاده ام و به بارش برف دلتنگی که از اسمان غمناک غم هایم فرو می ریزد می نگرم دهکده دلم سردتر از همیشه است و ابر های طغیانگر درد بیش از پیش جولان می دهند هر چند که چراغی از امید در ان حوالی سوسو می زند...

 

 

برف می بارد

از ان سقف نهان

جاده ای سرشار و تهی

مسافر سبز زمان

گم کرده راه

با عبوری سرد

می تازد باد

دیده اش سرخ ز اشک

وصدایش چون درد

کوله اش سخت و سبک

با تنی خسته و اندوهی درشت

ناگهان می بازد

رنگ رخسار به ان

و ندایی از دور

می کند چهره عیان

که از این بیشه سرد

می توان پرواز کرد.

 

*نوشتهای خودم*

+نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت11:58توسط زهرا | |