گاهي در امتحان زندگي پاسخ برخي سوالات را ديرتر از زمان مقرر شده مي يابیم انگاه معلم مرگ برگه را از ما مي گيرد!
مي زند پنجره را
رازي نهان
مي هراسد سخت
با نگاهي نگران
و صدايي لرزان
همچنان مي كوبد
دگران بگشايند
و ندايي از دور
دگران بردند ان راز نهان
در دلش غوغاهاست
در نگاهش فرداست
همچنان مي كوبد
پاي انديشه او
ايستاده ست چو كوه
اسمان مي غرد
و زمين مدهوش است
با تني خسته و زرد
مي چكاند عرق دلتنگي
همچنان مي كوبد
بايد رفت!
روح خاكستري اش
ايستاده در پس ان
ناكهان پنجره را
چون دفتر تقدير گشود
راز نهان مرگ
قامتش را بربود
*نوشتهاي خودم*
+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت10:31توسط زهرا |
|
About
به هجرت می اندیشمءواژه ای غریب که مروارید رهایی در صدفش نهان استءکاش کوله بارم مملو از خوشه های نور بود تا عاشقانه این سفر را تجربه کنم ولی افسوس که سنگریزه های گناه حتی منفذی را خالی نگذاشته اند... بار الها گناهانم را به بزرگی خودت واپس مگیر و روحم را از سیاهی ها نجات ده و مرا امرزیده و پاک نزد خود بطلب.