افتاب كم رنگ شده اي كه از پنجره اتاق نفوذ كرده روي ميز خودي نشان ميدهد،در امتداد زواياي هنر نمايي افتاب تلفني قرار دارد كه ناگهان سكوت را مي شكند و شروع به زنگ زدن ميكند:
مريم: الو بفرماييد؟
مهربان: بدو بدو برو شناسنامه ات رو بيار
مريم: سلام،چي شده؟چرا اينقدر هولي؟نه سلامي نه عليكي
مهربان: مريم جان خواهش ميكنم شايد يه دقيقه ديگه دير شده باشه،اگه بدوني چه خوابي ديدم...
+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت12:26توسط زهرا |
|
About
به هجرت می اندیشمءواژه ای غریب که مروارید رهایی در صدفش نهان استءکاش کوله بارم مملو از خوشه های نور بود تا عاشقانه این سفر را تجربه کنم ولی افسوس که سنگریزه های گناه حتی منفذی را خالی نگذاشته اند... بار الها گناهانم را به بزرگی خودت واپس مگیر و روحم را از سیاهی ها نجات ده و مرا امرزیده و پاک نزد خود بطلب.