تبليغاتX
تک سفر -

تک سفر

 

 

 

هنگامی که پنجره ی اتاق قلبم را می گشایم و دستانم را از حصار اهنین اطرافش به بیرون می برم قطراتی از باران زیبای محبت را احساس کرده و وقتی ریه هایم را از هوای مطبوعش مملو می کنم ،سیل خون درتونل رگ هایم جاری می شود و طراوتی ژرف وجودم را فرا گرفته و بوی خاک نم دیده ی امید مشام جانم را نوازش می کند،کاش تردد ثانیه ها در حصار زمان متوقف می شد و اندیشه ی من در همان حال می ایستاد ،افسوس!زمانیکه چشم هایم را گشودم تا دیدگانم لطافتی عظیم را در یابد،ناگهان کویر غم در برابرم نشست،انگاه تابش اشعه سوزان این واژه فرصتی نداد تا هم چنان لذتی روح افزا را حس کنم ،زیرا وجودم را اتش زد ومرا مجبور به حبس در ان اتاق تاریک کرد.

 

 

 

*نوشتهای خودم*

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت22:22توسط زهرا | |