هنگامی که پنجره ی اتاق قلبم را می گشایم و دستانم را از حصار اهنین اطرافش به بیرون می برم قطراتی از باران زیبای محبت را احساس کرده و وقتی ریه هایم را از هوای مطبوعش مملو می کنم ،سیل خون درتونل رگ هایم جاری می شود و طراوتی ژرف وجودم را فرا گرفته و بوی خاک نم دیده ی امید مشام جانم را نوازش می کند،کاش تردد ثانیه ها در حصار زمان متوقف می شد و اندیشه ی من در همان حال می ایستاد ،افسوس!زمانیکه چشم هایم را گشودم تا دیدگانم لطافتی عظیم را در یابد،ناگهان کویر غم در برابرم نشست،انگاه تابش اشعه سوزان این واژه فرصتی نداد تا هم چنان لذتی روح افزا را حس کنم ،زیرا وجودم را اتش زد ومرا مجبور به حبس در ان اتاق تاریک کرد.
*نوشتهای خودم*
+نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت22:22توسط زهرا |
|
About
به هجرت می اندیشمءواژه ای غریب که مروارید رهایی در صدفش نهان استءکاش کوله بارم مملو از خوشه های نور بود تا عاشقانه این سفر را تجربه کنم ولی افسوس که سنگریزه های گناه حتی منفذی را خالی نگذاشته اند... بار الها گناهانم را به بزرگی خودت واپس مگیر و روحم را از سیاهی ها نجات ده و مرا امرزیده و پاک نزد خود بطلب.