می تکانم،این خانه ی متروک ویران را می تکانم،شاید گرد و غبار غم از در و دیوار کاهگلی اش زدوده شود و با کاغذ دیواری شادی ،رنگی تازه ان را فرا گیرد.زمان با تازیانه اسب های ثانیه را به جلو می راند تا دگر بارنویدی از اغاز روزگاری غریب را بدهد و چرخ گردون پیامدی تازه را به دوران در اورد،در این میان هم چنان در قلب من طوفانی حاصل از خانه تکانی دل است،اما چه سود که دوباره شاهد نشستن همان گرد و غبار های جان گیر بر پیکرش خواهم بود زیرا پنجره را بسته ام و راهی برای عبور غبار غم از منفذی وجود ندارد...
*نوشتهای خودم*
+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت9:55توسط زهرا |
|
About
به هجرت می اندیشمءواژه ای غریب که مروارید رهایی در صدفش نهان استءکاش کوله بارم مملو از خوشه های نور بود تا عاشقانه این سفر را تجربه کنم ولی افسوس که سنگریزه های گناه حتی منفذی را خالی نگذاشته اند... بار الها گناهانم را به بزرگی خودت واپس مگیر و روحم را از سیاهی ها نجات ده و مرا امرزیده و پاک نزد خود بطلب.