در باغ دلم قدم می گذارم،غنچه های زیبای محبت را که در باغچه ی دلم کاشته ام با ابپاشی از صفا ابیاری می کنم تا رشد کرده و ریشه هایی عمیق در بستر وجودم ایجاد کنند،با گامی فراتر ،درخت تنومند امید را می بینم که چگونه سر به اسمان افراشته ولی در این هوای بهاری ،برگ هایش خزان زده است انگونه که گویی در پاییزی تا بی نهایت زیسته ،از میان حصار های باغچه که می گذرم ،امتداد تلو لو نگاهم به کلبه ای در انتهای باغ می افتد ،زمانیکه گام به گام به کلبه نزیکتر شده و فضای اطراف ان را نظاره می کنم طراوتش مرا سرشار از مستی می کند ،هنگامیکه داخل کلبه می شوم ،انبوهی از تارهای عنکبوت غم و ظلمات درد را در می یابم ،و دختری که در گوشه ای کز کرده ،به طرفش گام بر می دارم،اما او سر در گریبان دارد،ناگهان صدای مهیب رعد و برق باعث می شود که سریع برخیزد،چشمانم برقی از شگفتی می زند و ناله کنان زمزمه می کنم ...این...من هستم...باران شروع به باریدن می کند...
*نوشتهای خودم*
+نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت7:16توسط زهرا |
|
About
به هجرت می اندیشمءواژه ای غریب که مروارید رهایی در صدفش نهان استءکاش کوله بارم مملو از خوشه های نور بود تا عاشقانه این سفر را تجربه کنم ولی افسوس که سنگریزه های گناه حتی منفذی را خالی نگذاشته اند... بار الها گناهانم را به بزرگی خودت واپس مگیر و روحم را از سیاهی ها نجات ده و مرا امرزیده و پاک نزد خود بطلب.