زخم غم را باید شستشوداد وسپس مرهمی از صبر رویش نهادوباندهای فراموشی را بر محورش پیچید تا عفونت غصه از منافذش به بیرون نزند،زیرا انگاه توان زیستن را از دست خواهی داد و به خاطره ها می پیوندی ،خاطره هایی که گاهی باعث می شوند،عبور قطار ثانیه را که به شدت از روی ریل لحظه ها می گذرند حس نکنی و غنچه های زیبای لبخند بر لبانت شکفته شود و گاهی ثمرش دلتنگی ست،امان از طعم تلخ دلتنگی...
غم واندوه
ومن
دل نباشد
ایمن
نفسم
رفت که رفت
تپشم
قطع که قطع
کی شوم ازاد؟
از این دنیای سرد!
*نوشتهای خودم*
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت23:31توسط زهرا |
|
About
به هجرت می اندیشمءواژه ای غریب که مروارید رهایی در صدفش نهان استءکاش کوله بارم مملو از خوشه های نور بود تا عاشقانه این سفر را تجربه کنم ولی افسوس که سنگریزه های گناه حتی منفذی را خالی نگذاشته اند... بار الها گناهانم را به بزرگی خودت واپس مگیر و روحم را از سیاهی ها نجات ده و مرا امرزیده و پاک نزد خود بطلب.