گل زیبای صبر را می بویم و گلبرگ های امید وار کننده اش را در زیردستان اندیشه ام لمس می کنم،چشم دل من زیبایی این گل را ستایش می کند و حس بویایی ام عطرش را به ریه های تقدیر می فرستد و حس لامسه ی دلم با لمس ان به ارامش می رسد،انگاه لبخندی ژرف بر جانم می نشیند،ولی ناگهان در اثر فرو رفتن تیغ های غم در انگشتان شادی ام،اشک یائس چون سیلاب درد بر روی کویر گونه ام می چکد و مثل همیشه ان را سیراب می کند.
*نوشتهای خودم*
+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت10:33توسط زهرا |
|
About
به هجرت می اندیشمءواژه ای غریب که مروارید رهایی در صدفش نهان استءکاش کوله بارم مملو از خوشه های نور بود تا عاشقانه این سفر را تجربه کنم ولی افسوس که سنگریزه های گناه حتی منفذی را خالی نگذاشته اند... بار الها گناهانم را به بزرگی خودت واپس مگیر و روحم را از سیاهی ها نجات ده و مرا امرزیده و پاک نزد خود بطلب.